صراط عاشقي

اگر تيغ دنيا بجنبد زجا - نبرّد رگي تا نخواهد خدا

صراط عاشقي

به نام آنكه ماخلق اسير نگاه اويند

مي رفتم و مي رفتم ، به خيالم عاشقانه مي رفتم ، سرعت گرفته بودم ، گويا هدفم مشخص بود، نشان از بي نشان ها مي گرفتم ، فراوان اميدوار ، در آرزوي شكوفايي غرقه ، در حسرت زمان و اينكه چرا زود مي گذرد و من هنوز راهي نپيموده ام و .....

ناگهان به خود آمده و تازه فهميدم كه آمده ها را غلط آمده ام ، صحيح رفتن شد آرزويم ، اين آرزو و فكرش مرا مجنون نمود ، دَركَم از زيستن ، زيستن در جوار يار شد و در پي يار مي گشتم ، مي گشتم و مي گشتم ، تا اينكه جَلَوات او را مشاهده نمودم ، گزيدم اش و عاشق اش گشتم ، ديدم كه او طالب تر است ازمن به اين رابطه ،  مرا با اين كَرَم خشنود ساخت ، فراترم برد از آنچه در باورم بود ، و آني شد كه در خاطرم نيز نمي گنجيد - همه هستي ام فداي نام نامي ات اي يار .

 

 

يار نگهدارتان

تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در مونوبلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.