واي از غفلت

اگر تيغ دنيا بجنبد زجا - نبرّد رگي تا نخواهد خدا

واي از غفلت

من طلبني وجدني و من وجدني عرفني و من عرفني احبني و من احبني عشقني و من عشقني عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعليّ ديته و من عليّ ديته فانا ديته

آن كس كه مرا طلب كند، من را مي يابد و آن كس كه مرا يافت، من را مي شناسد و آن كس كه مرا شناخت، من را دوست مي دارد و آن كس كه مرا دوست داشت، به من عشق مي ورزد و آن كس كه به من عشق ورزيد، من نيز به او عشق مي ورزم و آن كس كه من به او عشق ورزيدم، او را مي كشم و آن كس را كه من بكشم، خونبهاي او بر من واجب است و آن كس كه خونبهايش بر من واجب شد، پس خود من خونبهاي او مي باشم .

توضيحات در ادامه مطلب ...

پرسش:

 آيا حديث قدسي :
من طلبني وجدني من وجدني احبني من احبني عشقني من عشقني عشقته من عشقته قتلته من قتلته فعلي ديه فانا ديه.داراي منبع موثق است؟
پاسخ:
با سلام و احترام
بله اين حديث داراي سند و منبع معتبر مي باشد.اين فرموده خداوند فرازي است از حديث قدسي معروف كه مي فرمايد: "من طلبني وجدني و من وجدني عرفني و من عرفني احبني و من احبني عشقني و من عشقني عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعليّ ديته و من عليّ ديته فانا ديته" ؛آن كس كه مرا طلب كند، من را مي يابد و آن كس كه مرا يافت، من را مي شناسد و آن كس كه مرا شناخت، من را دوست مي دارد و آن كس كه مرا دوست داشت، به من عشق مي ورزد و آن كس كه به من عشق ورزيد، من نيز به او عشق مي ورزم و آن كس كه من به او عشق ورزيدم، او را مي كشم و آن كس را كه من بكشم، خونبهاي او بر من واجب است و آن كس كه خونبهايش بر من واجب شد، پس خود من خونبهاي او مي باشم.
اين حديث به صورت مرسل و بدون سند نقل شده است و چون در باب احكام نيست و حجت تعبدي نمي باشد، مرسل بودن آن عيب اساسي به حساب نمي آيد.
اين حديث را محدث و محقق بزرگ فيض كاشاني (م.1091 ه.ق) در كتاب خود به نام كلمات مكنونه و همچنين آيت الله سيد نور الله جزائري ( م.1384 ه.ق ) تحت عنوان حديث قدسي، در كتاب الخصائص الزينبيه نقل نموده اند. بنابراين حديث مذكور از حيث سند داراي مدرك خوبي مي باشد.
و با تعابير ديگري هم در كتب حديثي نقل شده است.(محدث عاملي، الجواهر السنيه (كليات حديث قدسي) ترجمه زين العابدين كاظمي خلخالي، تهران، دهقان، 1380 ش، ص 191 و علي مشكيني، تحرير المواعظ العدديه، قم ، الهادي، 1424 ق، ص 446.)
اما منظور از حديث و ديه :

براي درك معناي حقيقي ديه در اين حديث بايستي ابتدا به بررسي ديه از منظر لغوي و حقوقي بپردازيم. از نظر لغوي ديه واژه اي عربي است به معناي خونبها و از منظر حقوقي، ديه مالي است كه از طرف شارع براي جنايت تعيين شده‌است.

در نگاهي معرفتي به معناي ديه و حديث قدسي مذكور، در مي يابيم كه خداوند همچون مقتضاي حقوقي ديه، ميزان آنرا بر اساس درجه و مقام معرفتي انسان تعيين كرده است. يعني كسي كه به مقام معنوي شهادت دست يافته است، خود خداوند ديه او مي شود.

ديه زماني واجب مي شود كه قتلي رخ داده باشد. كه در حديث مذكور عبارت است از قتل نفس سركش آدمي (خود دروغين هر كس) و ديه اين كشتن، خداوند است كه در واقع خود راستين انسان است. اينجا كشنده و كشته شده و خونبهاي قتل يكي است و او كسي نيست جز خداوند. درك اين لطيفه عرفاني تنها در مكتب «معرفت نفس»  و عرفان ممكن است. كه باني اصلي آن اميرالمؤمنين علي (ع) است. خود اوّلي، خود واقعي هركس (نفس مطمئنه) و خود دومي، خود دروغين (نفس اماره) اوست. پاداش كسي كه اين شايستگي را مي يابد تا خويش را قرباني خداوند سازد و به مقام شهادت برسد، رجعت به خويشتن خويش (يعني خدا) است و به اين ترتيب خداوند خون بهاي قتلي مي شود كه در عشق مرتكب شده و با جلوه جمال خود عاشقان را از خود فاني كرده است. خواجه حافظ شيرازي در غزلي با مطلع "زان يار دلنوازم شكري است با شكايت"(1) اشاره اي رندانه به اين لطيفه عرفاني دارد:

در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا

سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت

همچنين مولوي در وصف حال اولياء الاهي كه خداوند خونبهاي شهادت عاشقانه آنان شده است چنين مي سرايد:

ما بها و خون بها را يافتيم

جانب جان باختن بشتافتيم

اي حيات عاشقان در مردگي

دل نيابي جز كه در دلبردگي

....

آن گروهي كز فقيري مرده اند

صد جهت زان مردگان فاني ترند

مرده از يك روست فاني در گزند

صوفيان از صد جهت فاني شدند

مرگ يك قتل است و اين سيصد هزار

هريكي را خونبهايي بي شمار

گرچه كشت اين قوم را حق بارها

ريخت بهر خونبها انبارها

تنها شهيد عشق است كه خداوند بهاي او مي شود. زيرا دين چيزي جز عشق نيست. از امام باقر و امام صادق عليهما السلام روايت است كه : "َلِ الدِّينُ إلَّا الْحُبُّ؛ آيا دين جز عشق است؟"(2) و تنها عاشق است كه به مقام شهادت دست مي يابد.

و درك معناي عشق در گرو درك معناي باطني شهادت است. چه، براي اهل معرفت روشن است كه شهادت در واقع امر، مقامي باطني مختص به امامان و اولياء و محبين درگاه احديت است نه صرفا مرگ در ميدان جنگ. پيشوايان ديني ما عشقي را كه منجر به شهادت مي شود، معني كرده اند؛ رسول خدا (ص) مي فرمايد:"من عشق فكتم وعف فمات فهو شهيد"؛ هر كه عاشق شود پس آن را پنهان دارد و عفت بورزد و بميرد شهيد مرده است(3)، همچنين حضرت در حديثي ديگر مي فرمايند:"من مات علي حب آل محمد مات شهيدا"؛هر كه بر دوستي آل محمد بميرد شهيد مرده است.(4)

ملاصدرا نيز در حكمت متعاليه عشق را با وجود مساوي مي داند و معتقد است: "تمام صفات كمالي كه مساوق با وجود هستند، به دليل بساطت وجود، در همه مراحل هستي با آن همراهند؛ پس هيچ مرتبه اي از هستي از عشق خالي نيست"(5). انسان به ميزاني كه عاشق خدا مي شود، موجود (صاحب حقيقت وجود) مي گردد. زيرا حقيقت وجود، خداوند است و غير او عدمِ هستي نمائي بيش نيستند.از اين لحاظ اگر خداوند بهاي انسان نبود، عدالت برقرار نمي شد و انسان در عدم هستي نماي خود باقي مي ماند. 

منابع:

1. بسياري از حافظ شناسان اين غزل حافظ را بهترين غزل ديوان او دانسته اند.

2. علامه محمدباقر مجلسي، بحارالانوار ،ج66 ،ص237

3. محمدي ريشهري، منتخب ميزان الحكمة، قم:مركزالطباعة والنشر في دارالحديث، الطبعة الثانية، 1422ق، ص281،ش3384

4. محمدي ريشهري، منتخب ميزان الحكمة، قم:مركزالطباعة والنشر في دارالحديث، الطبعة الثانية، 1422ق، ص281، ش3385

5. سيما محمدپور دهكردي، عشق بدون مرز، قم:مطبوعات ديني،1384،ص120.

تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در مونوبلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.