بارالها جانپناهي كه در پناه توست را بيشتر مي پسندم تا سراهاي پولادين بي تو ، چون در آنجا بويي از ذلّت ، خودخواهي ، هوس بازي ، نامردي ،خود فروشي ، دل زدگي ، دل خوري ، دل شكستن و دل سوزاندن نيست ، تا هستم مرا پذيرا باش معشوقم ....
محبوبي كه قلبم در انحصار توست و متعلق به عشق ملكوتي توست ، تويي كه به چشم عشّاقت قدم مي نهي ، به گونه اي كه تنها تو را مي بينند و ديگر هيچ.....آيا مي شود كه فكر و قلب ما را با دستانت بشويي ، به نحوي كه ارض را رها نموده ، افلاكي شويم و فقط تو را ببينيم و فكر كنيم و بخواهيم ، از قدوسي ات بهره مند گرديم و دلبر مان گردي و گرديم دلبرت { چه خوب مي شود اگر بشود ، ان شاءالله }
به خدايي ات خوب مي دانم كه : التماس از روي عجز در مقابل انساني كه ابتدايش آبي بد رنگ و رو مي باشد و انتهايش جسدي متعفن ، حماقت محض است ...دلم عشقي را مي خواهد كه پاك ترين ، بزرگترين و ارزنده ترين عشق هاست
به خودت سوگند ؛ مجنون ها را اگر لياقت عشق بي مثال تو مي بود ، ليلي دلربا در نظرشان با عجوزه اي تفاوت نداشت ...
زمزمه اي قريب ؛ برخواسته از دل مشتعل مهدي پرده نشين ، متخلص به مهيار خراساني
- سه شنبه ۱۵ دی ۹۴ | ۱۰:۰۰ ۸۹ بازديد
- ۰ نظر